الشيخ محمد علي الگرامي القمي
91
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)
اين مسأله هر چند در نظر بسيار ساده جلوه مىكند ، ليكن توجه نكردن به همين مسأله ساده ، موجب خلط كردن بسيارى در فلسفه شده است . و ديديم كه احتمالًا حتى برخى از اگزيستانسيا ليستهاى معاصر ، هستى را به شىء هستنده ، يعنى به ذات و خصوصيات ذاتى آن اشتباه گرفتهاند . و خواهيم ديد كه توجه به همين مسئله ساده در بررسى مسئله اصالت وجود كه از مهمات فلسفه مىباشد ، دخالت تامى دارد . رابطهى هستى و ماهيت در ذهن ، با رابطهى آن دو در خارج فرق مىكند ؛ همانطور كه مفهوم يك چيز با واقعيت آن تفاوت دارد . در واقعيتِ خارج از ذهن ، وجود ، اساس و اصل است و ماهيت ، يعنى حد و ذات شىء ، عارض بر وجود آن است . مثلًا در انسان ، آنچه اساس و اصل است ، وجود انسان است ( كه در بحث آينده خواهيم گفت ) و حد انسان عبارت از مرزهاى وجودى انسان است كه از وجودش انتزاع مىشود . ولى در ذهن ، ابتدا يك مفهوم و ماهيت مثل انسان تصور مىشود ، و سپس وجود بر آن عارض مىشود و فى المثل مىگوييم انسان وجود دارد . اصالت وجود يا ماهيت از بحث گذشته معلوم شد كه مفهوم هستى غير از مفاهيم ماهوى اشياست . انسان ، يك مفهوم است و وجود ، يك مفهوم ديگر . اين دو مفهوم ، در خارج يكى هستند و با يك تحقق واقعيت يافتهاند . همان كه انسانيت دارد ، وجود هم دارد . در واقعيت خارجى ، انسان از وجودش جدا نيست ؛ ليكن در ذهن از يكديگر جدا مىشوند و از هم متمايز مىگردند و يكى را موضوع و ديگرى را محمول آن قرار مىدهيم و مىگوييم انسان موجود است . مىدانيم كه اين دو به عنوان دو پديدهى